" همیشه دور بودن به معنای فراموش کردن نیست٬ گاهی فرصتی ست برای دلتنگ شدن ..."
این جمله ات چقدر برایم سنگین است:
شما کجا و آن چه من می خواهم کجا؟!
امام علی (ع)
گرمخیر بکنندم به قیامت که چه خواهی
دوست ما را و همه نعمت فردوس شما را
شاید این حرف ها ربطی نداشته باشد به دلتنگی هایم! اما ... اصلا چه فرقی می کند از چه چیزی می نویسم وقتی درد ها در کلمات خلاصه نمی شوند...
آن قدر پرم که ...
خالی نمی شوم!
مثل یک شعر زمزمه ام کن...
...
به نام مهربانی اش...
عاشق که شد که یار به حالش نظر نکرد؟
ای خواجه درد نیست وگرنه طبیب هست
درد...درد...درد...
طبیب...طبیب...طبیب...
معجزه کن موسی! همه منتظرند... چرا معطلی پس؟ عصایت کجاست؟ نکند در خواب هایم جاگذاشتی اش؟ حالا چطور از این دریا رد می کنی مان؟ من می ترسم موسی! یوسف من هنوز دربند زلیخاست شاید هم زلیخا در بند یوسف من... چه می دانم! فقط مرا به کشتی نوح برسان ... دلتنگم !
خواجه دانست که من عاشقم و هیچ نگفت...
مرور می کنم خاطراتی را که هنوز ... آرامش حس قشنگی ست اما نه همیشگی اش...گاهی دلم تنگ می شود برای تمام تب و تاب هایی که... یادت هست؟امروز دلش را به دریا زد و بغضش را شکست٬آسمان را می گویم! می بارید و قطره قطره نبودنت را به یادم میاورد... می بارید و می بارید و می بارید...
خسته ام قطره قطره بشمارم باران
دوست دارم که بر این خاک ببارم باران
خسته ام از خودم و هرچه که با من مانده ست
گله دارم گله دارم گله دارم باران
ساکنین دریا پس از مدتی صدای امواج را نمی شنوند ... چه تلخ است قصه ی عادت ! گاهی دور بودن فرصت خوبی ست برای فرار از تبدیل شدن به روزمره گی ها... دلم تنگ می شود برای تمام روزهایی که...
راستی هنوز باران قطره قطره...
"چه دشوار است به پایان همه ی راه های این جهانی رسیدن!"
"دکتر علی شریعتی"
بسم ا...النور
شاعر که باشی وقت دلتنگی هایت دوست داری آسمان گونه به گونه ات گریه کند! اما گاهی می رسد روزهایی که آسمان با تمام وسعتش برای دلتنگی هایت کوچک می شود...
شده دلت شور بزند ندانی چرا! شده هرچه بیشتر سعی کنی کم تر از خودت سردربیاوری؟
شده دلت بخواهد چمدانت راببندی وبروی و بروی و بروی و هی بروی و...بدون اینکه ازخودت بپرسی:کجا؟
شده بخواهی یک جای خالی پرشود! نشود؟شده بخواهی بروی ولی درست لحظه ی آخر... بخواهی راهت را عوض کنی ولی درست قدم آخر... وقتی فقط یک قدم مانده برسی... دلت بخواهد برگردی و ... دوباره از نو... نشود! شده دلت بخواهد گریه کنی بهانه نداشته باشی؟ شده پرباشی از گریه ولی خودت را باخنده خالی کنی؟ شده دلت بخواهد یک روز دور ازاین چشم ها...دور از این دست ها...دور از این مردم...
آرزویم - شانه هایت - باز باران - باز من
باز بر سرشانه های میز تنها مانده ام...
شده دلت را خوش کنی به رویایی که دوستش داری؟ شده اعتماد کنی به رویاهای شیرین کودکانه ات؟ شده شرمنده ی دلت شده باشی؟ شده دلت برای خودت تنگ شده باشد و بخواهی دنبال خودت بگردی؟ اما در جایی به جز اینجا... و لابلای چیزی به جز این مردم...
هنوز این منم! غریبه ای که می شناسی اش همان آشنایی که گاهی باخودش هم غریبگی می کند و این هم شعری که هنوز بعد از یک سال دوستم دارد:
دلم گرفته برایت ... توکه نمی دانی
توکه غریبه شدی با دلم نمی مانی
قرارمان زمانی همیشه با هم بود
قرار بود... از قرار ها چه می دانی...
.
...
گذشت آن که تو سالار دلبران بودی
خدای عشق من و یار دیگران بودی
گذشت آنکه ز درگاه خویش می راندی
مرا به تلخی و شیرین دیگران بودی...
"قضاوت های مردم
مثل ساعت هایشان
متفاوت است"
به دلت نگاه کن بانو!
این که برشانه های تو می وزد
شب نیست!
چشم های من است.
وتو
آن قدر دوری
که آفتاب شانه هایت
کورم نمی کند.
ما خورشید را در لبه ی کلاه هایمان پنهان کرده ایم
تا شب را جشن بگیریم.
تا در سوگ روز
به سور بنشینیم
به دلت نگاه کن بانو!
دل خاستگاه خدایان بومی ست
"قضاوت های مردم
مثل ساعت هایشان
متفاوت است."
(محموداکرامی)
پ.ن ۱
عهدیست که بسته ایم... برمی خیزیم
با آن که شکسته ایم... برمی خیزیم
هروقت که نام عشق را می خوانند
هرجا که نشسته ایم ...برمی خیزیم
پ.ن ۲ :
۸/۸/۸۸ تان مبارک
اگرچه کنج قفس خاطری پریشان داشت
کبوترم به مسیری که رفت ایمان داشت
دوپای خسته در این شعر بی قرار و غریب
هوای پرسه زدن در نم خیابان داشت...
پ.ن ۳ :
...
بسم ا...القریب
موج این بار چنان کشتی طاقت بشکست
که عجب دارم اگر تخته به ساحل برسد
من هم دوست داشتم فراموش کنم!
من هم دوست داشتم به خودم برگردم، شاید هم می خواستم کمی از خودم بیرون بیایم و نفس بکشم... نفس س س س
به خدا هنوز هم دوست دارم
دوست دارم یک روز،حتی شده فقط یک روز وقتی می خندم هجوم خاطره ها، خنده را بر لبم خشک نکند
زخم تازه ای نیست، می دانم حرف هایم بوی تکرار می دهد... ببخش هم قصه.
ولی انگار این زخم ها سرِ بسته شدن ندارند. به لطف نمک هایی که قصد قربتشان (مرهم بودن است)... همین!
می خواهم از این به بعد غم هایم را برای خودم نگه دارم،برای دلی که می دانم حسابی از دستم خسته ست...
سرمایه های من همین غصه هایی ست که گاهی از تمام شادی های عالم سرتر است...
بگذار دیگر دست سرنوشت هرچه می خواهد بنویسد به دلرحمی او که نه ! ولی به خستگی خودم ایمان آوردم
راستی اگر آن حوالی هوای تازه ای بود به جای من هم نفس بکش اگرچه مرگ از من روبرگردانده ولی تو به جای من زنده باش
باور کن سعی خودم را کردم که بمانم
سعی کردم بایستم و همراهت بیایم هرکجا که می روی شاید چون پابه پا آمدن با تو را دوست داشتم...
سعی کردم سر خودم را گرم کنم به هرم محبتی که فراموشم شود این روزها را...
_قاصدک_ ،شاید رویای کودکی من بود که بر باد می رفت و من کودکانه به دنبالش می دویدم که بین انگشتانم برایش قفسی بسازم و درِ گوشش حرف هایم را زمزمه کنم. رویای بچه گانه ی من ازاین بیشتر نبود
حالا این شما
این قاصدک ها
واین پرواز
من هم برمی گردم به قفسی که دوستم دارد.
ببخش بابت تمام نوشته هایی که تو را رنجاند
این جا پناهگاه دلتنگی هایم بود هروقت که خسته می شدم از دویدن ها کمی می نشستم زیر سایه ی آسمانش و چشم می دوختم به ستاره ها! و می نوشتم از تنهایی های یک روح خسته... انصاف نیست که یادگاریت از من فقط غصه هایم باشد
شاید رفتم سراغ خانه ی جدیدتری برای نوشتن... برای یک شروع دوباره... شاید هم یک روز برگشتم به خانه ی خودم حالا یا برای ماندن یا برای پاک کردن سیاهی هایی که فکر می کنم جایی در این دنیا ندارد.
دلم گرفته از خیلی چیزها... کاش زمان قدری می ایستاد تا من پیش بیافتم!
این را خوب می دانم که آن سوی دلتنگی ها همیشه هست خدایی که داشتنش جبران همه ی نداشتن هاست...
همان کسی که داناست به راز دل ها
حالا که می خواهم مختصر بنویسم پر شدم از کلمه هایی که انگار می خواهند پابندم کنند به حیات ِ کوچک ِ این دنیای بزرگ! کاش به جای دنبال بهانه بودن دنبال بها بودیم...
حال من دست خودم نیست
دیگه آروم نمی گیرم...
![]()
![]()
...و هی مرور می کنم نگاه اول تو را
دلم که تنگ می شود برای چشم های تو...
همه چیز داشت خوب پیش می رفت.همه چی رو غلطک بود
اصلا فکر نمی کردم یه همچین روزایی توی تقویم زندگیم وجود داشته باشه...
خدایا یه وقت ملاقات می خوام ازت...
دلم خیلی از دست بنده هات گرفته!
آره! من شکایت دارم! من شاکی ام و دلم می خواد پرونده م دست خودت باشه. دست خود خودت
بهم بگو کی از این خواب بیدار می شم؟؟؟؟ ازاین کابوس لعنتی!!!
خسته م... خسته تر از اونی که حتی خودم بتونم تصور کنم
خودت باید نفسم باشی من که دیگه نفس کشیدن برام خیلی سخت شده
این روزا مجبورم بیشتر از همیشه بخندم چون همه بیشتر از همیشه به رفتارم دقت می کنن
خدایا دلم از دست آدمای این شهر خیلی پره...
بیا اینطور حساب کنیم که من بلد نیستم با بنده هات زندگی کنم
بیا فکر کنیم همیشه همه ی مشکلا از طرف من بوده
که با نبودن من خیلی از مشکلا حل می شه
بیا از زمین یه آمار بگیریم اون وقت به این نتیجه مصلحتی برسیم که من روی این زمین زیادی ام
این همه بهونه و توجیه گیر آوردم تو فقط خدایی کن...
یعنی اون قدر بدم که دلت نمی خواد منو ببری پیش خودت؟!
خدایا باید ببینمت! باید ازت بپرسم این اتفاقا یعنی چی؟ دوست دارم خودت جوابم و بدی
داری امتحانم می کنی ؟ من که بهت گفتم شونه های من طاقت این بار رو نداره!
خیلی خنده داره ! خیلی مضحکه که باید بشینم ببینم زندگی این بار چه بازی می ذاره جلوی پام... آخه قرار بود دنیا بازیچه باشه . نه من!!!
از الان معلومه شب قدر چی نوشتن واسم!
رنج آوره که پر باشی از حرف! از گریه!از درد... اون وقت با وجود همه ی آدمایی که هرروز می بینیشون تنها باشی. که یه سنگ صبور نداشته باشی بشینه پای حرفات و بفهمدت! که هیچ کس نه این که نخواد! نتونه کمکت کنه.حتی اگه بهترین دوستی بوده باشی که داشتی
خدایا حداقل یه چاه بهم بده. یه چاه عمیق یه چاهی که هم مهرم باشه هم محرم
خدایا بهم صبر بده که بتونم تحمل کنم
خدایا بهم نیرو بده که بایستم
که دیگه هیچی برام مهم نباشه
که برسم به حرف اونی که گفت :
نماندست چیزی به جز غم ...مهم نیست
گرفته دلم از دو عالم ... مهم نیست
آخ که دیگه بریدم از این همه ...
....
.......................................................................................................................
یادداشت:
از همه ی دوستای گلی که توی این مدت حرفی ازم شنیدن که دلخور شدن معذرت می خوام
بذارین به حساب همه ی نبایدهایی که باید شد و بایدهایی که نباید!
دعا کنید حالم خوب بشه...
........................................................................................................................
یه شعری که نصفش و می ذارم:
زیباترین محبوب این عالم... خداحافظ
هرچند من این را نمی خواهم...خداحافظ
باور نمی کردم که درمن طاقت این هست
از چشم هایت دست بردارم... خداحافظ
کوتاهی از بخت بلند و طالع من بود
سهمم اگر از چشم هایت کم... خداحافظ
اصلا کسی در قلب تنگم جا نمی گیرد
وقتی تو را در سینه ام دارم... خداحافظ
.
.
خداحافظ ![]()
گلایه می کنی از این که زنده ام بی تو ؟ !
همین که بی تو نفس می کشم خودش مرگ است...
فراق یار نه آن می کند که بتوان گفت...
تو هم خسته ای . نه؟
از سنگینی نفس هات فهمیدم. غریبه نیستی که اشک هایم را از تو پنهان کنم دلم عجیب گرفته...
گاهی خسته می شوم از خودم ... از این روزها...آخر چقدر جای تو خالی باشد و ما از غم ندیدنت پر؟
خسته تر از آنم که فکر می کنی. پاهایم نای راه رفتن ندارند... دلتنگم
دلم می گیرد از این راهی که انگار پایان ندارد...
دلم می گیرد از تمام لحظه هایی که فراموشم می شوی...
دلم سرکش تر از این حرف هاست... می شناسی اش که؟
بس نیست؟
برنمی گردی آقاجان؟
برنمی گردانی مان گل نرگس؟
دلت برای ما تنگ نشده؟
دلت به حال تنهایی ما نمی سوزد؟
غیبت کبرای تو که نه! غربت کبرای ما دارد به نابودی می کشدمان... می بینی که!
دوست ندارم نیامدنت آن قدر طول بکشد که فکر کنم افسانه ای...
اگر این بار هم به دادمان نرسی کارمان تمام است آقا. می دانم که می فهمی چه می گویم...
مگر نگفته اند که صبح نزدیک است؟! پس چرا به ما ثابت نمی کنی؟ چقدر دل خوش کنیم به خورشید پشت ابر؟ دارد کم کم یادمان می رود خورشید را... داریم به نور ستاره ها ایمان می آوریم. کاری کن... عزیز دل فاطمه! مارا ببخش برای تنهایی خودت...
هزار شب گذشته پس چرا سحر نمی شود؟
ببار باران
ببار باران
ببار
خورشیدِ پشتِ پنجرهی پلکهای من
من خستهام! طلوع کن امشب برای من
میریزم آنچه هست برایم به پای تو
حالا بریز هستی خود را به پای من
وقتی تو دلخوشی، همهی شهر دلخوشند
خوش باش هم به جای خودت هم به جای من
تو انعکاسِ من شدهای... کوهها هنوز
تکرار میکنند تو را در صدای من
آهستهتر! که عشق تو جُرم است، هیچکس
در شهر نیست باخبر از ماجرای من
شاید که ای غریبه تو همزاد با منی
من... تو... چهقدر مثل تو هستم! خدای من!!
***
تو نیستی و این در و دیوار هیچوقت...
غیر از تو من به هیچکس انگار هیچوقت...
اینجا دلم برای تو هِی شور میزند
از خود مواظبت کن و نگذار هیچوقت...
اخبار گفت شهر شما امن و راحت است
من باورم نمیشود، اخبار هیچوقت
حیفند روزهای جوانی، نمیشوند
این روزها دو مرتبه تکرار هیچوقت
من نیستم بیا و فراموش کن مرا
کی بودهام برات سزاوار؟... هیچوقت!
بگذار من شکسته شوم تو صبور باش
جوری بمان همیشه که انگار هیچوقت...
***

تنهایی...
این واژه را بلندترین شاخه ی درخت خوب می فهمد.
چه می فهمی از این روزها؟
تردید دارد خاکسترم را می برد به ناکجا!
تقدیر امسالمان هم رقم خورد
می ترسم... درست مثل کودکی از تاریکی شب:
ازروزهایی که می گذرد... ازروزهایی که می گذری... ازروزهایی که
م
ن
م
ی
گ
ذ
ر
...
نه! پابندتر از آنم که فکر می کنی...
دلم می خواهد بدانم در دل یک مترسک چه می گذرد؟!
یا یک پرنده چه می خواهد بگوید وقتی زل می زند توی چشم هایت و آرام آرام پیش می آید...
خدا کجای قصه ی ماست راستی؟
مرا به خاطر می آوری آسمان ؟ من همان کودک سال های پیشم
قرار مان که یادت نرفته؟

:
این روزها در باور من عشق یعنی
بغضی که در بهت گلویم گیر کرده
یعنی قرار پنجره ها و من و ماه
یعنی کسی در قصه ی ما دیر کرده
من که همه ی ستاره هایت را شمردم! دیگر چه بهانه ای می آوری برایم؟
زمین با وفاتر از تو بود تو دست هایم را نگرفتی ؛ ولی او پاهایم را گرفت!
اصلا به هر کجا که می خواهد بربخورد
من
از این روزها که می گذرد،
از واژه هایی که نیست
از شعری که ناسروده می ماند
از (تو)ی شعرهایم که نمی شناسمش
از خودم حتی
گله
د
ا
ر
م
و تو این را خوب می دانی
اما حالا دیگر مهم نیست... مدت هاست که به این جمله ایمان دارم
من واژه ها را هم نمی خواهم فقط بگذار
وقتی که می میرم کسی در باورم باشد
تا وقتی که بودی خیال دلم راحت بود که هستی
تو که خوب می شناسی ام خاطرات برای من هیچ وقت کهنه نمی شوند همیشه هستی حالا یا دور یا نزدیک...
حالا که فکر می کنم یک خلا به جای خالی های دیگر اضافه شده که با هیچ کس جز خودت پر نمی شود
به یاد تمام آن روزهایی که بین من و تو تقسیم شد و حادثه هایی که...
راستی تو را از من گرفت یا من را از تو؟
دلم تنگ می شود
برای تمام گریه هایمان اشک هایی که با تمام خنده های جهان قابل معامله نیست
حالا خوب است که سقف آسمانمان یکی ست و ستاره هایمان مثل همیشه به هردویمان چشمک می زنند
حتم دارم وقتی بروی این شهر قطعه ای از خودش را گم می کند
و زیر گام های عابران شهر رد پای تو را می جوید
هرجا که هستی یادت باشد هست دلی که برایت تنگ شود
و چشمی که منتظر برگشتنت باشد
مراقب خودت باش دختر دریا
خداحافظ...
خداحافظ پرده نشین محفوظ گریه ها
خداحافظ عزیز بوسه های معصوم هفت سالگی
خداحافظ گلم ، خوبم ، خواهرم
خلاصه ی هرچه همین هوای همیشه عصمت!
خداحافظ خواهر بی دلیل رفتن ها
خداحافظ
حالا دیدار ما به نمی دانم آن کجای فراموشی
دیدار ما اصلا به همان حوالی هرچه باداباد
دیدار ما و دیدار دیگرانی که ما را ندیده اند.
پس با هرکسی از این ترانه ی محرمانه سخن مگوی
نمی خواهم آزردگان ساده ی بی شام و چراغ
از اندوه ما با خبر شوند
قرار ما از همان ابتدای علاقه پیدا بود
قرار ما به سینه سپردن دریا و تشنگی نبود
پس بی جهت بهانه میاور
که راه دور و
خانه ی ما یکی مانده به آخر دنیاست
نه...
دیگر فراقی نیست
بگذار از قرائت محرمانه ی نامه ها و رویاهامان شاعر شویم
...
یادت نرود گلم
به جای من از صمیم همین زندگی
سراروی چشم به راه ماندگان را ببوس
دیگر سفارشی نیست
تنها جان تو و جان پربسته ها یی که دی ماه به ایوان خانه می آیند
خداحافظ
(سیدعلی صالحی)
بسم الله القدیر
قدر...
قدر...
یعنی چه؟
- قدر این شب ها را بدان... هرچه می خواهی از خدا بخواه
-چقدر؟
- زیاد
- چقدر زیاد؟
- خیلی...
صدای حاج اسماعیل دولابی می پیچد توی گوشم:
براي گناهان دوستانتان روزي هفتاد بار استغفار کنيد و الاٌ راهتان مسدود خواهد بود. وقتي استغفار کني دورت خلوت مي شود،آن گاه علي (ع) در کنارت مي نشيند.
علی...
علی در کنار من ...
- یعنی چه؟ چقدر عجیب است این مرد!!! و چقدر دوست داشتنی...
- یعنی بخواه هرچه را می خواهی...
فزت و رب الکعبه
امشب چه حس غریبی دارم
نرو پدر...
دلم برای روزهای ندیدنت تنگ می شود
رحم کن:
به من... به این تنهایی... به روزهای بی تو...
برمی گردم به قدر
باید قَدرت را بدانم
اما قدر تو را یا این شب ها را؟!
قرآن را به سر می گیرم:
خدایا تو را قسم می دهم به عزتت به جمالت به جلالت به اسم هایی که می دانی و نمی دانم!
سرنوشت مرا خیر بنویس
خدایا گفته اند از تو بخواهم و من می خواهم برای همه :
روزهای پر از حضورت را...
باران مهربانی و دوستی ات را...
پایی که تو باشی و چشمی که تو و دستی که تو و...
می خواهم ببخشی مان... که متولدمان کنی از نو... کمی که می گذرد فکر می کنم مسئله بخشندگی تو نیست نابندگی من است... همیشه همین طور بوده ! اصلا این فکر همیشه مرا از تو دور کرده چقدر من گناه کنم و تو ببخشی؟ حتی خودم هم خجالت می کشم از طلب بخشش ...
و تو لبخند می زنی به تمام حرف های من یعنی همین که حالا با منی کافی ست تا بدانم چقدر دوستم داری... و به من می فهمانی که ناامیدی و دوری و خجالت از تو معنی ندارد و من...
حاج اسماعیل مرا به خودم پس می دهد:
دو رکعت نماز بخوان و به خداوند عرض کن خدايا هر کس به من بدي کرده را بخشيدم، تو هم مرا ببخش. آن وقت ببين خدا با تو چه کار مي کند.
پدر نازنینم
ثانیه ها همین طور دارند می گذرند که دوری بیاندازند بین ما ... بین جسم خاکی من و روح آسمانی تو
کاش قبل از این که دیر شود تو را بفهمیم ... که قدر تو را بدانیم
حالا که می روی از قول من به آسمان بگو دلم برایش تنگ شده
و دعا کن برای همه ی پرنده هایی که در قفس هایشان اسیرند...
راستی سلامم را به مادر برسان
حتم دارم که معنی آخر خط را می دانی...
این جا ایستگاه آخر است...
حالا که چیزی برای از دست دادن ندارم!

هوالعلی
۲۷ ![]()
این روزها در باور من عشق یعنی:
بغضی که در بهت گلویم گیر کرده
یعنی قرار پنجره ها و من و ماه
یعنی کسی در قصه ی ما دیر کرده
...
به نام آرام دل ها...
نه!
اشتباه نکن!
این بار فرصتی برای جبران نیست...
بگذار پای این ثانیه ها هرچقدر که می خواهد بلنگد...
من دلم برای روزهایی که می گویی تنگ نمی شود! اصلا...
هرجا که باشی آسمان همین رنگ است. پشت دریاها هم خبری نیست باور کن
سهراب هم دروغ می گفت...
( روز هجران و شب فرقت یار آخر...) نه !
(که زدم فال و گذشت اختر و کار آخر...) نه!
بس کن حافظ... دیگر حرف هایت را باور نمی کنم! خسته شدم!
چند گریه ی دیگر مانده تا دیدن رنگین کمانت؟
چند طلوع دیگر مانده تا صبح؟
کجاست خورشید نگاهت پس؟
فرصت بده... شاید غزل هایم عاشق شدند...
کجای این قصه ی پر پیچ و خم گم شدی که به من نمی رسی؟
ببخش چند روزیست حال خودم را نمی فهمم!
می بینی یک رمضان دیگر هم رسید... خدا مرا خیلی خوب می شناسد . حالا که به او نیاز دارم در خانه اش را باز کرده. رمضان بهانه است . دلم چقدر برایش تنگ شده... می خواهم این یک ماه را با خدا خلوت کنم شاید دیگر از این میهمانی برنگشتم... شاید
... و این غزل که اصلا مهم نیست قانون شعر را می داند یا نه!
۲۶
هنوز جاي تو اينجا كنار من خالي ست
اگرچه بودنت اين جا هميشه پوشالي ست
دلم گرفته از اين كه نمي شود باشي
همين به یاد تو بودن براي من كافي ست
هنوز مست و پريشان دچار يك دریاست
هنوز ماهي كوچك به فكر آزادي ست
اگرچه تنگ نگاهت براي من تنگ است
همیشه قصه ي اين جا نبودنت جاري ست
هنوز مانده مردد دل پر از خونم
به تور چشم سياهت اگرچه زنداني ست
چه خلوتي كه شبي با خيال دريا داشت...
و بعد از آن همه شب در حصار بي خوابي ست
كجا نوشته شده قصه ي غريبي من؟
كه بندبند وجودم دچار بي تابي ست
كشانده اي لب تيغ روح خسته ي من را
همين بهانه براي هبوط من كافي ست
هنوز مانده ميان نرفتن و رفتن ...
هنوز قصه ميان سرآب و آبادي ست
سر(آب)
و
(آب)ادی
به نام حضرت عشق
یار... اغیار...
عشق... غم... دوری...
من ... تو ... او ...
جاده ... خاک ... راه ...
فاصله ... دوراهی ... تردید ...
درد ... درمان ... عشق...
زخم ... هجران ... وصل؟!
- . - . - . - . - . - . - . - . - . - . - . - . - . - . - . - . - . - . - . - . - . - . - . - . - . - . - . - . - .

(توی خلوت پر از همهمه ام
که صدایی به صدا نمی رسه
اگه می تونی منو دعا بکن
من که دستم به خدا نمی رسه
آسمونا ارزونی پرنده هاش
جای آسمونا یه قفس بده
همه ی دارو ندارم و بگیر
هرچی بودم و دوباره پس بده...)
زخم خاطرات تو هنوز تازه است...
چه سرنوشت غم انگیزی که کرم کوچک ابریشم
تمام عمر قفس می بافت ولی به فکر پریدن بود...
منزوی

بعد از این بگذار قلب بی قراری بشکند گل نمی روید چه غم گر شاخساری بشکند
فاضل نظری
من ... تنهایی هایم... این خاطرات زخم خورده ... پس تو کجای این قصه ای؟
خیال خال تو با خود به خاک خواهم برد...

بی قرار توام و در دل تنگم گله هاست
آه بی تاب شدن عادت کم حوصله هاست
ف.نظری
می گویی
می گویم
می خندی
می خندم
می مانی
می مانم
می روی
. . .